تبليغاتX
دوستی
hack by mohsen_britney000
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 13:44  توسط مصطفی | 

باورم نميشه، ديگه تو در کنارم نیستی
که به کلبهء حقيرم ،ديگه تو پا نمي زاري
باورم نميشه عشقت ،مثل ياس باغچه پژمرد

گل خاطر،تو يخ زد تو شب کوير قلبم

انتظار تو نمک زد به تن زخمي دردم
چه شبايي که خدا رو تودلم صدا نکردم

براي رسيدن تو، چه دعاها که نکردم

روي شونه صبوري زجه مي زدم هميشه

مي دونستم که وجودم ،بي وجود تو نميشه
توي اوج بي قراري ديگه صبر من سر آمد
روز و شب گذشتن اما خبري از تونيومد
من هنوزم بي قرارم واسهء دوريت
بيا تا قربون کنم من همه وجودمو سر راهت
دل من پر از اميده که يه روز تو رو ببينم
تا يه روز تابه هميشه من کنار تو بشينم

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:5  توسط مصطفی | 

 

هر گاه می دیدمت خنده شیرین لبانت غمهای دلم را می رانید

                       ولی اکنون یاد آمدن خاطره های از آن دوران غم های دلم را افزون میکند

                                                               وکاش بار دیگر می دیدمت ..........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:24  توسط مصطفی | 
اي دوست من
من آن نيستم كه مينمايم
نمود پيراهنيست كه بر تن دارم پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو وتورا از فراموشي من در امان مي دارد
آن مني كه در من است اي دوست در خانه خاموشي ساكن است
و تا ابد همان جا مي ماند ناشناس و در نيافتني
من نمي خواهم هرچه مي گويم باور كني و هرچه مي كنم بپذيري
زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو
وكارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي كه تو مي گويي باد از مشرق مي وزد من مي گويم
آري به مشرق مي وزد
زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست
بلكه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي
و من هم نمي خواهم كه تو دريابي
مي خواهم در دريا تنها باشم
وقتي در نرد تو روز است در نزد من شب است
با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم
و از سايه بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد
زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني
ومن مي گويم نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي
مي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شود
من به دوزخ خودم فرو مي روم
حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي
همراه من رفيق من
و من در پاسخ تو را آواز مي دهم
رفيق من همراه من
زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد
و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي
مي خواهم در دوزخ تنها باشم
...............................
دوست من تو دوست من نيستي
ولي من چگونه اين را به تو بفهمانم؟
راه من راه تو نيست
گرچه با هم راه مي رويم دست در دست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 19:0  توسط مصطفی | 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:32  توسط مصطفی | 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ...
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم ...
بگذار آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری ...
ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد!
ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد بشوند به کاغذها همنشینی با شعر ها را عطا فرمودی!
ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل روی خورشید به کوه ها گفتی هرگز راه نروند!
یک روز دروازه های ابدیت را به روی من باز کن . بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم!
ای خدایی که سراغت را از شمعها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند!
ای خدایی که همه آلاله ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند!
روح مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و مرا در میان گرگهای نفس و گناه تنها مگذار!
ای خدایی که از تمام باغها زیباتری و زیبایی آفرینه ها را دوست داری!
ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم!
ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود به ملکوت می بری!
دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 16:50  توسط مصطفی | 
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 18:14  توسط مصطفی | 
افسوس من مرده ام
و شب هنوزهم
گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست
آیا شما که صورتتان را
در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز،
 تفاله ی یک زنده نیستند.
********
ای مرگ از آن لبان خاموشت،یک بوسه جاودانه می خواهم
 ********
تنهایی سیمای آدمی را زیبا و تابناک می سازد.
*********
آسمان را فراموش کرده ایم،به همین دلیل،
کاری جز دریدن یکدیگر برای مان باقی نمانده است.
ما به حال خود رها شده ایم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:16  توسط مصطفی | 
دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر
می خواهم آنها را بشمارم
دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن
می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم
دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده
می خواهم معشوقان واقعی را ببینم
دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده
می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به من نشان ده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:14  توسط مصطفی | 
آن یکی جواب داد : زندگی نه تنها زیبا نیست بلکه اجباری است

یکی پرسید : اجبار از سوی آدمی؟
آن یکی جواب داد : اجبار از سوی خدا برای آدمی

یکی پرسید : چرا آدمی باید تسلیم این اجبار شود؟
آن یکی جواب داد : چون انسان است که میتواند زندگی را زیبا ببیند

یکی پرسید زندگی چگونه زیبا میشود؟

آن یکی جواب داد : زندگی زیبا نیست زندگی را زیبا باید دید
زندگی را زبیا باید دید

*

اگه آدم بخواد میتونه همه چیو خوشگل ببینه
میتونه اززیباییها بنویسه .فقط باید خواست
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 15:21  توسط مصطفی |