تبليغاتX
دوستی
خوشبختی یعنی دیدن حرف های پشت سکوت.خاموش کردن شمع غروربا یه فوت
خوشبختی یعنی دیدن بال شاپرک.خوندن اروزها توی دست قاصدک.
حس کردن تشنه لبی تو یه لیوان اب یخ.لمس
کر دن خاطره ها چه شیرین و چه تلخ
خوشبختی یعنی سفر.پشت پرچین خیال...دیدن چشمای تر
رها شدن تو لحظه ها ز هست و نیست مثل یه پر
خوشبختی یعنی شنیدن اسم یه دوست از لب باد وقتی که دوره و فاصله ها اونو برده از یاد
خوشبختی یعنی نقش کلید باش به یه قفل واسه درمونده راه.راه عبور باش مثل پل             
خوشبختی یعنی...؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 23:50  توسط مصطفی | 
ازخدا خواستم دردهایم راالتیام بخشد،خداوندپاسخ گفت:
مخلوق خوب من!هردردی را درمانی است واین تو
هستی که باید درمان دردهایت را بجویی.
ازخداخواستم تا به من صبرعنایت کند.خداوند پاسخ
گفت:بنده قدرتمند من!صبرحاصل سختی است،عطا
شدنی نیست،بلکه آموختنی است.
ازخداخواستم تا مراشادی وشعف بخشد.خداوندپاسخ
گفت:نازنینم!من به توموهبت بسیار بخشیدم،شادبودن
با خود توست.
از خداخواستم تارنجم راکاستی دهد.خداوندپاسخ گفت:
مخلوق صبورم!بهای رنج تو دوری ازدنیا ونزدیکی به
من است.
ازخدا خواستم تاروحم راشکوفا سازد.خداوندپاسخ گفت:
پرورش روح توباتو،اما آراستن آن بامن.
ازخداخواستم تاازلذایذ دنیا سرشارم سازد.خداوندپاسخ
گفت:من به توزندگی بخشیدم،بهرمندی ازآن باتو.
ازخداخواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد.
خداوندپاسخ گفت:اشرف مخلوقات من،بالاخره دریافتی
که چه ازمن بخواهی.
به خاطرداشته باش که درمسیرعشق ورزیدن به
من،به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 21:49  توسط مصطفی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 21:26  توسط مصطفی | 
تنهايي من پاکترين و باوفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام.
تنهايي من با شادي هاي من شاد مي شود و با غم هاي من غمگين.
تنهايي من هيچ وقت مرا تنها نگذاشته است.
من هرگز تنها نبوده ام چون هميشه تنهايي من در کنار من بوده است.
در فرهنگ تنهايي من خيانت جايي ندارد.
تنهايي من به آساني به دست نيامده است.
تنهايي من از انتهاي يک کوچه مه گرفته و غمگين با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده است.
تنهايي من با تمام چيزهايي که در خود دارد مرا تنها نمي گذارد.
در تنهايي من، غم ، اندوه، عشق،شادي،خاطرات و من جاي گرفته است.
در تنهايي من هميشه مي توان صداي موسيقي را شنيد.
در تنهايي من هميشه فيلمي براي ديدن وجود دارد.
در تنهايي من هميشه کتابي براي خواندن هست.
در تنهايي من اشک همچون مرواريدي مي درخشد.
من تنهايي خود را دوست دارم.
چون با وفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 22:44  توسط مصطفی | 


چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 20:58  توسط مصطفی | 

تحمل تنهایی


هنگامی که از ما یکی رهسپار می شود و دیگری محکوم به تحمل تنهایی، این خاطرات است که دست به کار می گردد، و آن زمان تنها یاد بودهامان ما را در خود فرو می برد، اندیشیدن به روز های من با تو و تو با من در برابر دنیا.

اتاق مجاور

مرگ حادثه ای حولناک نیست ... من تنها در اتاق دیگر آرمیده ام. من خودم هستم و تو همان که بودی، ما چنان هستیم که از پیش بوده ایم. مرا با نام آشنای قدیمی ام صدا بزن و با همان سادگی همیشگی با من سخن بگو ، آوایت را تغییر نده و در ابراز تأسف آنرا آشفته نساز . باز هم بخند همچون گذشته که از لطیفه های کوچک سر گرم می شدیم. بخوان نمازت را، لبخند بزن، به من فکر کن، بگذار نام من هم چون گذشته همواره در اذهان زنده باشد و بی هیچ رعبی خوانده شود، بی آنکه در هاله ای از سایه پنهان گردد، زندگی کماکان مفهومی دارد که تا کنون داشته و همان است که بوده و هیچگاه از هم پاشیده نگردیده است.
چرا، تنها به دلیل آنکه دیده نمی شوم نباید به یاد آورده شوم؟ من تنها تو را انتظار میکشم، برای لحظه ای، در همین نزدیکی ها و آن زمان همه چیز عالی خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 20:46  توسط مصطفی | 

دوست عزيزم ، بايد چيزي را برايت بگويم ، شايد نداني . فكركردم چه طور از بار تلخ اين خبر بكاهم - چه طور آب و رنگ بهتري به آن بدهم ، وعده بهشت و وعده ديدار با حق را به آن بيفزايم ، توضيح هاي رازآميز برايش بيابم - اما حاصلي نداشت.
نفس عميقي بكش ، وخودت را آماده كن. بايد بي پرده صحبت كنم و به تو اطمينان ميدهم به آن چه ميگويم كاملا مطمئنم . اين يك پيشگويي خطا ناپذير است ، هيچ ترديدي در مورد آن وجود ندارد

پيشگويي چنين است : تو خواهي مرد
شايد فردا ، يا پنجاه سال ديگر ، اما - دير يا زود - خواهي مرد . حتي اگر دلت نخواهد . حتي اگر برنامه ديگري داشته باشي . پس به آنچه امروز ميخواهي انجام بدهي، بينديش و به آن چه فردا ميخواهي انجام دهي و به آن چه در ادامه زندگي ات ميخواهي بكني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 20:34  توسط مصطفی | 

سرگردان در نيويورك است. با اين كه قرار ملاقاتي دارد ،دير از خواب بيدار ميشود: وقتي هتل را ترك ميكند ميفهمد كه پليس اتوموبيلش را با جرثقيل برده ، دير به قرارش ميرسد، ناهار بيش از اندازه طول ميكشد، و به مبلغ جريمه اش ميانديشد ، پول زيادي است
ناگهان به ياد اسكناسي ميافتد كه ديروز در خيابان پيدا كرده . بين آن اسكناس و حوادثي كه آن روز صبح بر سرش آمده ، رابطه غريبي ميبيند
كه ميداند؟ شايد اين پول را پيش از كسي يافتم كه بنا بود پيدايش كند ! شايد اين اسكناس را از سر راه كسي برداشتم كه واقعا به آن نياز داشته . كه ميداند ؟ شايد در آن چه رقم خورده ، دخالت كرده ام

احساس ميكند بايد از شر اين اسكناس راحت شود ، ودرهمان لحظه چشمش به گدايي ميافتد كه در پياده رو نشسته . بي درنگ اسكناس را به او ميدهد و احساس ميكند ميان پديده ها تعادلي برقرار كرده است

گدا ميگويد : يك لحظه صبر كنيد ، من دنبال صدقه نيستم . من يك شاعرم و ميخواهم در ازاي اين پول ، شعري برايتان بخوانم

سرگردان ميگويد : خوب ، پس كوتاه باشد من عجله دارم

گدا ميگويد :
اگر هنوز زنده اي ، به خاطر آن است كه هنوز به آنجا كه بايد باشي ، نرسيده اي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 19:57  توسط مصطفی | 

در کلاسی کهنه و بی رنگ و رو ، پشت میزی بی رمق نشسته بود
دخترک اسب نجیب چشم را در فراسوی نگاهش بسته بود
!!!
در دل او رعد و برق دردها ، چشم او ابری تر از پاییز بود

فکر دیشب بود ، دیشب تا سحر بارش باران یکریز بود

شب خانه چکّه می کرد و پدر رفت روی بام تعمیری کند

شاید از شرم زن و فرزند خویش ، رفت بیرون بلکه تدبیری کند
وقت پائین آمدن از پشت بام ، نردبان از زیر پایش لیز خورد
دخترک در فکر دیشب غرق بود
!!!
ناگهان دستی به روی میز خورد

بعد از آن هم سیلی جانانه ای صورت بی جان دخترک را نواخت

رنگ گل های نگاهش زرد بود، از همین رو رنگ و رویش را نباخت
!!!!!!
لحن تندی با تمام خشم گفت : تو حواست در کلاس درس نیست

بعد هم او را جریمه کرد و گفت : چاره کار شماها ترس نیست!!!؟
درس آن روز کلاس دخترک ( باز باران با ترانه) بود
بر خلاف آنهمه شعر قشنگ ، چشم دخترک ابر گریان بود
شب بر سر بالین بابا دخترک( باز باران با ترانه ) می نوشت
سقف خانه اشک می بارید و او می خورد بر بام خانه می نوشت !!!؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 19:19  توسط مصطفی | 
******************************** بهار و رضا ***********************************

من نشانی از تو ندارم .....
اما نشانی ام را برای تو مینویسم
در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا کن ووارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ...
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام ..
در کلبه را باز کن ...
به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید
با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است پشت دیوار دردهایم نشسته ام

******************************** بهار و رضا ***********************************

 رو ديوار دنيا رنگي ست . رنگ عشق . خدا جهان را رنگ كرده است . رنگ عشق .

واين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد .

از هر طرف كه بگذري لباست به گوشه اي خواهد گرفت و رنگي خواهد شد .

اما كاش چندان هم محتاط نباشي شاد باش و بي پروا بگذر

خدا كسي را دوست دارد كه لباسش رنگي تر است

                                       التماس دعا

                                      حق یارتان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 21:46  توسط مصطفی | 

شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟ مي دانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ... ترس از دوست داشته شدن .... ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...! اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود را نخواهيم شناخت ... راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست داشته شدن بسي سخت تر از دوست داشتن است؟ براي خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست ! لابد اين از مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از اجزاي صورتش زيباست ... براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده باشي ... قدرت بخشيدن يك لبخند ، يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ... حال با خود بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ... يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش داشته اي داشته اي ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 21:37  توسط مصطفی | 

می گفتی که دوستم داری،به تعداد قطره های بارانی که بر صورتت می ریزد.

و من نیز دوستت دارم،بدون توجه به چتری که.... روی سرت گرفته ای!!!

////////////////////\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست . 'گاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 21:33  توسط مصطفی | 
سکوت غم آلود کلاس را صدایِ درشت معلّم شکست
ناگهان احمدک از جای جست و بند دلش بدین صدا ناگه گسست
معلّم گفت: زود بگو درس دیروز را که سعدی چه گفت؟
احمدک شروع کرد:
        بنی آدم اعضای  یکدیگرند                       که در آفرینش ز یک گوهرند
    چو عضوی به درد آورد روزگار                     دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز......تو کز ..... آقا ببخشید بقیه اش یادم رفت.....
معلّم گفت: چرا نخواندی درس چنین آسان ؟ مگر چیست فرق تو با دِگران؟
احمدک گفت: نپرس از حالِ دلم با دگران، که آنان به مهر مادر خوشند ومن بی او سر نهم به خاک ، که آنان به مال پدر تکیه داده اند و من با او کنم پینه توزی و کار !!!!!
معلّم گفت : به من چه که مادر از دست داده ای ؟ یا به مالِ پدر تکیه نداده ای ؟ زود چوب فلک را بیاورید تا کنم پاهایش پر پینه !!!
ناگهان احمدک یادش آمد و به معلّم گفت: بقیّه شعر چنین است:
تو کز محنتِ دیگران بی غمی             نشاید که نامت نهند آدمی !!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 17:32  توسط مصطفی | 

میگن هر چی تو آفتاب بمونه رنگش می پره.......................منم مدتیه قلبو گذاشتم تو آفتاب       تا سیاهی هاش بپره       

                 

آن عشق که دیده گریه آموخت از و

امروز نگاه کن که جان و دل من

جز یادی و حسرتی چه اندوخت از و

  حق یارتان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 16:14  توسط مصطفی | 

گفتگوی ماه و نابینا: نابینا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمی بینی چطوری دوستم داری نابینا گفت اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

غروب شد خورشید رفت. آفتابگردان دنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت. آری.... گلها هیچوقت خیانت نمیکنند.

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

از عشق یار ماندو از یار یادگاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:43  توسط مصطفی | 


چه تيره و تاريك است راهي كه دلالت تو در آن نيست و چه روشن و نوراني است

راهي كه هدايت تو در آن است و هر دلي كه لطافت حضور تو در آن نيست ،
از عشق و خوبي و لطف خالي است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:37  توسط مصطفی | 

كاش مي شد قلبها آباد بود
كينه و غمها به دست باد بود
كاش مي شد دل فراموشي نداشت
نم نم بارون هم آغوشي نداشت
كاش مي شد كاشهاي زندگي
گم شوند پشت نقاب زندگي
كاش مي شد كاشها مهمان شوند
در ميان غصه ها پنهان شوند
كاش مي شد آسمان غمگين نبود
ردپاي قهر و كين رنگين نبود
كاش مي شد روي خط زندگي
با تو باشم تا نهايت سادگي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 21:3  توسط مصطفی | 

- بر طبق اعتقادات خود زندگي کن .
- خودت و ديگران را ببخش .
- سعي کن حداقل يک بار هم که شده روش خود را تغيير دهي .
- شجاع باشيد حتي اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر کنيد ، کسي متوجه تفاوت آن نخواهد شد .
- هميشه لبخند بزن ، اين کار براي تو هزينه اي ندارد اما ارزش بينهايت دارد .
- وقت خود را بيهوده صرف کلاهبرداري نکنيد ، تجارت را ياد بگيريد .
- براي تدبير و جرات خود دعا کن نه براي مال و ثروت دنيا .
- پير شو اما از کارافتاده نشو .
- غصه ي اشتباهات گذشته را نخوريد ، از آن ها درس بگيريد و بگذريد .
- در ارتباط با افرادي که چيزي براي از دست دادن ندارند ، آگاهانه رفتار کن .
- به ياد داشته باش که برندگان کاري را انجام مي دهند که بازندگان نمي خواهند انجام دهند .
- فرصت ها را جستجو کن . جاي قايق در بندر امن است اما به مرور کف اش پوسيده مي شود .
- کلمه "فرصت" را جايگزين "مشکل" کن .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 20:58  توسط مصطفی | 

دعا کن که تو زمونه ای که چشم های تو روشن تر و گرم تر از آفتاب می تابد رفیق شب نباشم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:5  توسط مصطفی | 

رسم زندگی این است یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهائی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک میهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی؟ این رسم زندگیست تو نمی توانی آن را تغییر دهی پس تنها آواز بخوان این تنها کاریست که از دستت بر می آید::::::::::

-------------------------------------------------------------------------------------------

هميشه براي کسی بخند که ميدونی به خاطره تو شاد مي شه،،،واسه کسی گريه کن که ميدونی وقتی قسه داری و اشک مي ريزی برات اشک مي ريزه ،،،براي کسی غمگين بشو که در غمت شريکه،،،عاشق کسی باش که دوستت داره:::::

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 19:38  توسط مصطفی | 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:8  توسط مصطفی | 

عشق از دوست داشتن پرسید: فرق من و تو چیست؟

 پاسخ داد: من با یک سلام شروع می شوم و تو با یک

نگاه. من با یک دروغ از بین می روم و تو با مرگ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:48  توسط مصطفی | 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 19:36  توسط مصطفی | 

بغض هم براي خودش / رويايي داشت / دلش مي خواست لبخند بزند / نمي توانست / از همان نزديکي / بوي باران را حس کرد / ..... / بغض ترک خورد / و ...... نم نم باريد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 22:44  توسط مصطفی | 
 شاید....

      هر گز

   جدایی را باور نکنید
و در اعماق بی وفایی ها در اوج بی کسی ها
به امید باز شدن پنجره ای تازه
زندگی کنید

فاصله
فاصله را تو یادم دادی
وقتی با لبخند
دور شدی از من
عکاس بهتر از ما فاصله را میداند
تو در عکس نیستی - فاصله یعنی تو
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 21:7  توسط مصطفی | 

سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی ، ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم ، در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
× × × × × × ×
در حیرتم از َمرام این مردم پست ، این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت به کشندش ز جفا ، چون ُمرد به عزت ببرندش سره دست
× × × × × × ×
چـرا وقتـی كـه راه زندگـی همـوار می گـردد
بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد
به وقت عیش و عشرت می نوازد ساز بد مستی
به وقت تنگدستی مومن و دین دار می گردد
× × × × × × ×
تا توانی بگریز از یار بد ، یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند ، یار بد بر جان و بر ایمان زند
× × × × × × ×
عشق چون در سینه ام بیدار شد، از طلب ، پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ، من نیستم ، حیف از آن عمری که با من زیستم
× × × × × × ×
هر کس بد ما به خلق گوید ، ما چهره به غم نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم ، تا هر دو دروغ گفته باشیم
× × × × × × ×
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم ، صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور ، با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
× × × × × × ×
گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم ، که دگر بار از این گونه خطاها نکنم
بوسه را داد چو برداشت لبش ازلب من ، توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم
× × × × × × ×
هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید
× × × × × × ×
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ ، ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که ز آدمی پس از مرگ چه ماند ، لطف است و محبت است و باقی همه هیچ

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 23:17  توسط مصطفی | 

(( از نصایح لقمان حکیم به فرزندش ))

                                     دو چیز را هرگز فراموش نکن :

            ۱- خدا                                                            ۲- مرگ

                                     دوچیز را زود فراموش کن :

 ۱ - بدی دیگران در حق خودت                                 ۲- خوبی خودت در حق دیگران

                                  چهار چیز را بیش از پیش نگه دار :

 ۱- شکمت را سر سفره مردم                                  ۲-  زبانت را در جمع

 ۳- چشمت را در خانه دوستان                                 ۴- دلت را در سر نماز

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 15:31  توسط مصطفی | 

كاش هرگز روياي سبز پاكيها خزان نمي شد و پاييز جرات نمي كرد بر دلهاي بهاري قدم بگذارد


كاش هر روز سري به پاكيهاي قلبم مي زدم و آنه را غبارويي مي كردم تا هرگز چون برگهاي رنگ پريده از شاخه عمرمان نريزند
!


كاش هميشه حتي در خلوت دل گلدانهاي ايمانمان را سيراب سيراب مي كرديم تا هرگز غنچه اي از آن پژمرده نگردد
!


كاش ما هم  در فراسوي نگاه  يك غريب قدري مهربانترمي شديم  تا هرگز پرستويي را غريب نمي خواندند
!


كاش ناپاكي و زشتي مثل برگ خزان زده از دل ما پر مي كشيد و بر باد خاطره مي رفت
!


كاش انسانيت هرگز نمي مرد و دستهاي توانا هرگز در پي شكستن غنچه اي نبود
!


كاش چشمه هاي محبت هميشه باز مي ماندند تا بنفشه اي از تشنگي نخشكد
!


كاش خوبي مثل نسيم بهار از دل ما نرود كه اگر برود انسانيت به تمام معنا مرده
!


كاش احساسات يكديگر را دستخوش طوفانهاي بي دليل قرار نمي داديم تا آبروي كسي مثل برگ بر باد نرود
!


كاش محبت بيشتر از تنفر در دشت پر وسعت قلبمان لانه مي كرد
!


كاش ايمانمان را به گل سرخ از دست نميداديم چون گل سرخ مظهر محبت و عشق است
!


كاش...................................

موفق و پیروز باشید

 

حق یارتان

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 15:20  توسط مصطفی | 

بعضي از آدما به تو فكر مي كنن.
بعضي از اونا به تو توجه مي كنن
.
بعضي ها عاشقت مي شن
.

بعضي ها آرزو دارن هديه شون رو بپذيري
.
بعضي ها فكر مي كنن كه تو براي اونا يه هديه اي
.
بعضي ها دلتنگت ميشن
.

بعضي براي موفقيت هات جشن مي گيرن
.
بعضي ها قدرتت رو تحسين مي كنن
.
بعضي ها مي خوان فقط با تو حرف بزنن
.


بعضي ها تنها مي خوان دستت رو بفشارن
.
بعضي ها مي خوان كه تو هميشه شاد باشي
.
بعضي ها مي خوان هميشه سلامت باشي
.


بعضي ها برات آرزوي سعادت دارن
.
بعضي ها مي خوان فقط با تو باشن
.
بعضي ها حمايت تو رو مي خوان
.

و بعضي ها شانه هايت را براي گريه هاشان
...

**
و همه احتياج دارن تا اينا رو به تو بفهمونن
.**
**
اما: هرگز، از آرزوي كسي مگريز،‌شايد اين تنها چيزي باشد كه آنها در
زندگي دارند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:52  توسط مصطفی | 

اي كاش ردّ من را از اين صدا بگيري
                                تا كه نرفتم از دست ، دست مرا بگيري
بانو! قبول دارم زيباتريني اما…
                                رسمش نبود خود را اينقدرها بگيري!
مي ترسم از شبي كه اينجا نباشم و تو
                                ديگر سراغ من را از ناكجا بگيري
تشييع مي شوم صبح بر دوش اين خيابان
                                فردا اگر بيايي بايد عزا بگيري
امشب دوباره شعري از دوريت نوشتم
                                مانده ست روي دستم آنقدر تا بگيري

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 9:54  توسط مصطفی | 
۱. انسان جائز الخطاست موفقها هم اشتباه میکنند
۲.حقیقت پیروزی و شکست را پیران با تجربه و کودکان درک می کنند
۳.درون و کنار هر شکستی پیروزی وجود دارد
۴.چون شکست بی معنی است اگر در بینهایت هم ضرب شود باز هم بی معنی
است
۵. قدرت بی منتها برای موفقیت در هرموجودی به ودیعه گذاشته شده است
۶. بر چسب خوب و بد به کارهای زندگی زدن منطقی نیست و آرامش در رسیدن
به موفقیت الزامی است
۷.بر چسب زدن به انسانها منطقی نیست
۸.اشتباهات و ناگواری ها می تواند مرا به خدا نزدیک تر کند
۹. کامیابی و آرامش واقعی درونم متجلی است
۱۰.در ملکوت الهی شکست وجود ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:0  توسط مصطفی | 
آدما حرمت این پنجره ها رو میشیکنن
با نگاه زردشون ، دل بهارو میشکنن
 
لهجه ی سلامشون ، بوی خدافظی میده
دل نازکم از این آدما خیلی رنجیده
 
میدون مسابقس ، بازیه دل شکستنه
قهرمان میشه با سر، هر کسی نارو بزنه
 
میون این آدما ، چطور باید بُر بخورم
مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگی پُرم
 
تو که درس کینه رو ، مشغول دوره کردنی
نگا کن دلت شده ، رنگ سیاهه روشنی
 
کاش دوباره حرفی از عاشقی در میون باشه
هر کی هر چی که میگه ، تو دلشم همون باشه
 
کاشکی آدما با هم یه ذره مهربون بشن
فصل پیوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن
 
میدون مسابقس بازیه دل شکستنه
قهرمان میشه با سر هر کسی نا رو بزنه...

حق یارتان

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:29  توسط مصطفی | 

آنکه اسیر دست سرنوشت است زندگی را چگونه می بیند ، لذت را چگونه به تصویر می کشد  شب را با کدام امید به بستر می رود و روز را چگونه آغاز می کند ؟

و آنکه با سرنوشت به نبرد برمی خیزد ، اسارت را چگونه پس میزند و زندگی کردن را چگونه انتخاب می کند ؟ شاید او می داند تسلیم سرنوشت شدن چه عواقبی به دنبال خواهد شد و سعی می کند با تمام وجود با آن به نبرد بر خیزد ، گذشته را فراموش کند و آینده را مطابق با   خواست هایش بسازد . 

و در این راه نخست باید  انتخاب کند . انتخابی مابین آنچه بدان خو گرفته و آنچه بدان نیاز      دارد ،مطلوب اوست و به زندگی اش معنا می بخشد و برای این کار باید نامی به زندگی اش ، هدفش ، به خواستش ، و به آینده اش بدهد . نامی که برای آن به نبرد با سرنوشت خواهد پرداخت و سرانجام با قدرت و اراده پیش خواهد رفت و درخواهد یافت که وقتی انسان طالب چیزی باشد تمام دنیا دست به دست هم می دهند تا او به خواست خویش برسد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:52  توسط مصطفی | 
بازجمعه شددلم گرفت
همچوكودكي بهانه مي كند
بازمنتظرشدم بيا
بياكه سازهم گلايه مي كند
دوباره تنگ شددلم
نغمه خوان غصه شددلم
بازجمعه شدمنم تنها

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 11:36  توسط مصطفی | 

زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش

يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست
يكنفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 23:4  توسط مصطفی | 

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند

گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی

نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 22:46  توسط مصطفی | 

به خاطره اي

             بي تصوير

                     از عمق

               خوابي فراموش شده

                             مي ماني صياد !

لحظه اي از من

           به نام تو رقم خورده است

               و ساليان درازيست

                            در پي آن لحظه

         بين تحير و تكرار

خاطرات

               بي تصويرم را

                            مرور مي كنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 18:13  توسط مصطفی | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 18:10  توسط مصطفی | 
 
" هنگامی که برای یک بار لذت پرواز را چشیدی ، از آن پس همیشه در حالیکه روی زمین راه می روی به آسمان خیره می شوی ، چرا که یک بار در آسمان بودی و از آن پس همیشه آرزو می کنی که به آسمان باز گردی ."
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 23:14  توسط مصطفی | 

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا
 
  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 
 
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
 
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 
 
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
 
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
 
 
 
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
 
در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست
 
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
 
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
 
سفره ی دل مردم همش دروغ است
 
به ظاهر پاک و صادقانه است
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8:33  توسط مصطفی | 

برای زنده ماندن به مهربانی،همکاری ،اعتماد واحترام یکدیگر نیازداریم

باید حرف بزنیم تا کلمه ای باقی نماند

باید توضیح دهیم تا همه چیز درک شود

باید درستکار باشیم که چیزی مخفی نماند

باید گوش کنیم، تاهمه چیز گفته شود

باید بپرسیم، تا علت را بدانیم

باید منصف باشیم،تانیاز همه بر آورده شود

اگر رابطه ای نباشد، تعهدی نمی ماند

و اگر تعهدی نباشد، دوستی نمی ماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:39  توسط مصطفی | 

اگر از من شده اي خسته برو حرفي نيست . عشق من پاي تورا بسته برو حرفي نيست . راست گفتي كه ميان من و تو تا كه هنوز حرمت عاشقي نشكسته برو حرفي نسيت . برو تا قاصدك خاطره ي آن همه سال . پشت اين پنجره ننشسته برو حرفي نسيت . گفته بودي كه گذشتي تو از اين عشق اما ! . مانده اي پشت در بسته برو حرفي نيست . برو اما همه را گردن من هم مگذار . اگر از من شده اي خسته برو حرفي نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:22  توسط مصطفی | 

جلسه محاكمه عشق بود

و قاضي عقل ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعني فراموشي ،

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

ولي همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 16:43  توسط مصطفی | 

خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه

.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد

.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه

.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه

.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه.

.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه!

.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه

اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن و دستاشونو ميزارن رو صورتشون.

با خون ميشه به يکي زندگي بخشيد ولي با اشك نه!

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 16:35  توسط مصطفی | 

دوست داشتن خیلی بهتر از عشق است. من هیچگاه دوست داشتن خود را تا بالاترین قله های عشق پایین نمی آورم.

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

چشمم وقتی زيباست که پر از اشک باشه. اشک وقتی زيباست که براي عشق باشه. عشق وقتی زيباست که واسه تو باشه. تو وقتی زيبايي که واسه من باشی

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 16:30  توسط مصطفی | 

هميشه براي کسی بخند که ميدونی به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسی گريه کن که ميدونی وقتی غصه داری و اشک ميريزی برات اشک ميريزه... براي کسی غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسی باش که دوستت بداره!

*************************************************************

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

توي زندگی 3 راه رو دنبال کن:

     1.دوست داشتن را براي يک تجربه

   2.عاشق شدن رو براي يک هدف

           3.فراموش کردن رو براي قبول واقعيت

التماس دعا

حق یارتان

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 16:21  توسط مصطفی | 
هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن
 
دلبري آسان است , اما دلداري كار هر كسي نيست
 
با یک لبخند، بسیاری از درها به روی انسان گشاده خواهد شد
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:33  توسط مصطفی | 
به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت

کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني

کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند

در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسدحمايتگر تو باشد

کسي که مايل باشد حتي در زماني که درساده ترين لباس هستي تورا به دنيا نشان دهد

کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد

در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست وچه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد

در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش بگويد اون خودشه همان کسي که مي خواستم

 این متن ها رو نوشتم به کسی بر نخوره (plz jedi nagir)

التماس دعا

 حق یارتان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 22:14  توسط مصطفی | 



در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است .

او به من گفت
:

غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن
.

من نيز چنين كردم و


غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي
!

با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد


اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد
!

در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است
!!!

جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟
!

خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من
!

از او پرسيدم : خدايا ،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟


چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟

و خدا فرمود
:

بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را


بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 22:8  توسط مصطفی | 

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود
.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند
.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد
.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد
.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند
.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود
.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند
.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند
.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني
.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند
.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود
.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود
.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 23:57  توسط مصطفی |