![]() |
![]() |
|
|
کاش او وقت دیگری میمرد،افسوس ،افسوس
کاش از مرگ در زمان دیگری میشد گفت :فردا ،فردا پله های روز را نرم و لغزان میخزیم، باز مرگ ناگزیری را به آخر میبریم. این همه دیروز هایی که در پی هم بوده اند، مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند، زندگی،ای شمع کوچک!شعله ی تو پاینده نیست، تا صبحی از راه رسد،نورت به شب زاینده نیست. زندگی یک سایه ی لغزنده است، زندگی بازیگر بازنده است: اضطرابش روی صحنه آشکار، ساعتی دیگر نماند برقرار. زندگی چون قصه ی دیوانه ای است، پر هیاهو ،پوچ و چون افسانه ای است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:37 توسط مصطفی |
|
|
خدایا می خواهم ...توان آن را داشته باشم که ادامه دهم اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند می خواهم... امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا تا رویاهایم همچنان ادامه یابد... و خردمند آنگونه که به آینده چشم داشته باشم... *** خط آخر... همه گناهکارند....هیچ کس از خود ما گناهکارتر نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:34 توسط مصطفی |
|
|
خدایا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:59 توسط مصطفی |
|
|
ای خدای عادل من، وقتی نزد تو فریاد بر میآورم، مرا اجابت فرما. زمانی که در سختی و تنگنا بودم، تو به داد من رسیدی. پس اکنون نیز بر من رحم فرموده دعایم را اجابت فرما. بسیاری میگویند: کیست که به ما کمک کند؟" ای خداوندا، تو نور چهره ات را بر ما بتابان. تو قلب مرا از شادی لبریز کرده ای !با آرامش خیال به خواب میروم. زیرا تو ای خداوند، تنها تو، مرا در امنیت نگاه میداری.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:22 توسط مصطفی |
|
|
خدا جونم
خيلي ميترسم يه روزي پيمونه گناه من سربره و خشمت بگيره خيلي ميترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده اما.... اما بخشش صفتيه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 15:47 توسط مصطفی |
|
|
مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم ! مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم . بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد ! مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم . بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم ! مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم ! مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم . بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 20:24 توسط مصطفی |
|
|
الهي ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:2 توسط مصطفی |
|
|
یک شبی آمد ماه می لغزید
در دلم غوغا بود گرچه دل می ترسید آمدی شب از دلم رخت خود را بست جای آن یک خورشید" عشق زیبایت" نشست شعر یعنی عشق یعنی بودنت عشق یعنی آن نگاهت..غصه یعنی رفتنت شعرهایم با تو رفت و با تو آمد خنده هایم با تو رفت و با تو آمد وقتی که تو هستی آسمان هم آبیست دستهای سرد و بیجانم آفتابیست وقتی که تو هستی آسمان رنگ صدفهاست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 22:9 توسط مصطفی |
|
|
قلبتان را از نفرت پاک کنید
ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید ساده زندگی کنید بیشتر بخشش کنید کم تر توقع داشته باشید هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 20:10 توسط مصطفی |
|
|
بعد مرگم سردم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 17:29 توسط مصطفی |
|
|
گر چه ياران غافلند از ياد ما
از من ايشان را هزاران ياد باد
اين زمان در كس وفاداري نماند
زان وفاداران و ياران ياد باد
*****************************
ماكه مي ترسيم از هجرت دوست كاش مي دانستيم روزگاري كه به هم نزديكيم چه بهايي دارد كاش مي دانستيم كه سفر يعني چه و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود مي لرزد
******************************** در کار خدا چون و چرا نتوان کرد در راه طريقت من و ما نتوان کرد هر چند که ما اهل وفاييم و صفا با مردم بی وفا، صفا نتوان کرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 22:42 توسط مصطفی |
|
|
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود .زندگی کردن در دلهایی که پس از ما می مانند ، مرگ نیست. به هم رسیدن آغاز است ، با هم ماندن پیشرفت ، با هم کار کردن کامیابی. کسانی که از ته دل گریه کردن را بلد نیستند از ته دل خندیدن را نیز بلد نیستند. وقتی که توقع دوست داشته شدن ما کمتر و عشق ورزیدن ما بیشتر باشد ، راز عشق بشری بر ما آشکار می گردد. تنها چیزی که در دنیا به توافق نیازی ندارد ، دوست داشتن است. من شما را دوست دارم ولی شاید شما این را نخواهید. تا شما ارزش خود را ندانید ، هیچ کس ارزشتان را نخواهد دانست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 18:42 توسط مصطفی |
|
|
و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو. و او پاسخ داد: شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود. و آیا جز این چه میتواند بود؟ هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود. مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟ مگر آن نی که رخ شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟ هرگاه شادی میکنید به ژرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست. ونیز هرگاه اندوه ناکید باز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است. پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه برتر است اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند. این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 21:30 توسط مصطفی |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 22:27 توسط مصطفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|