تبليغاتX
دوستی
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 18:14  توسط مصطفی | 
افسوس من مرده ام
و شب هنوزهم
گویی ادامه ی همان شب بیهوده ست
آیا شما که صورتتان را
در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز،
 تفاله ی یک زنده نیستند.
********
ای مرگ از آن لبان خاموشت،یک بوسه جاودانه می خواهم
 ********
تنهایی سیمای آدمی را زیبا و تابناک می سازد.
*********
آسمان را فراموش کرده ایم،به همین دلیل،
کاری جز دریدن یکدیگر برای مان باقی نمانده است.
ما به حال خود رها شده ایم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:16  توسط مصطفی | 
دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر
می خواهم آنها را بشمارم
دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن
می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم
دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده
می خواهم معشوقان واقعی را ببینم
دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده
می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به من نشان ده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:14  توسط مصطفی | 
آن یکی جواب داد : زندگی نه تنها زیبا نیست بلکه اجباری است

یکی پرسید : اجبار از سوی آدمی؟
آن یکی جواب داد : اجبار از سوی خدا برای آدمی

یکی پرسید : چرا آدمی باید تسلیم این اجبار شود؟
آن یکی جواب داد : چون انسان است که میتواند زندگی را زیبا ببیند

یکی پرسید زندگی چگونه زیبا میشود؟

آن یکی جواب داد : زندگی زیبا نیست زندگی را زیبا باید دید
زندگی را زبیا باید دید

*

اگه آدم بخواد میتونه همه چیو خوشگل ببینه
میتونه اززیباییها بنویسه .فقط باید خواست
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 15:21  توسط مصطفی | 

قاصدک های آبی
 
باور کن ! از اینجا تا کهکشان راهی نیست ،
 
فقط کافیست تا گامی به طرف مهربانی بر داری .
 
نگاه کن ! از کهکشان تا ستاره چیزی نمانده !
 
فقط کافیست شقایق تنهایی را به رازقی امید پیوند
 
بزنی ،آن وقت قاصدک های آبی تو را با خود به
 
عرش می برند و آنجا که شهر خداست !
 
کافیست مهربان باشی ، عاشق و سپید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:41  توسط مصطفی | 
وقتي چشم اميدتان به خدا باشد
هيچ چيز آنقدر عجيب نيست كه راست باشد
هيچ چيز آنقدر عجيب نيست كه پيش نيايد
هيچ چيز آنقدر عجيب نيست كه دير نپايد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:37  توسط مصطفی | 

من همیشه با کسی موندم که دوستم داشته و هر دفعه پا گذاشتم رو احساسات خودم و به خاطر اینکه تحمل دیدن ناراحتیشو نداشتم احساس خودمو نادیده می گرفتم .....ولی حالا فکر می کنم نه....یعنی یقین دارم اونی موفقه که ترحم نکنه و با اونی که خودش می خواد بمونه....هرچند هنوز پیدا نشده ولی میاد بلاخره اون روز ....الان به همه می گم اگه به حرف دلتون گوش نکنید نه خوشبخت می شید نه موفق ./همیشه هم آرزو به دل تا آخر عمر می مونید و زندگیتون میشه حسرت . اصلا هم پی این حرف نباشید که با اونی بمون که دوست داره چون ممکنه دیگه هیچکی اندازه اون دوست نداشته باشه....نه وووبه این جمله قکر کنید (یک لحظه با یار بودن  می ارزد به تمام عمر) نذارید حسرت یه عمر به دلتون بمونه و پای شخص دیگه ای حروم بشه.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:34  توسط مصطفی |