تبليغاتX
دوستی

 

هر گاه می دیدمت خنده شیرین لبانت غمهای دلم را می رانید

                       ولی اکنون یاد آمدن خاطره های از آن دوران غم های دلم را افزون میکند

                                                               وکاش بار دیگر می دیدمت ..........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:24  توسط مصطفی | 
اي دوست من
من آن نيستم كه مينمايم
نمود پيراهنيست كه بر تن دارم پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو وتورا از فراموشي من در امان مي دارد
آن مني كه در من است اي دوست در خانه خاموشي ساكن است
و تا ابد همان جا مي ماند ناشناس و در نيافتني
من نمي خواهم هرچه مي گويم باور كني و هرچه مي كنم بپذيري
زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو
وكارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي كه تو مي گويي باد از مشرق مي وزد من مي گويم
آري به مشرق مي وزد
زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست
بلكه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي
و من هم نمي خواهم كه تو دريابي
مي خواهم در دريا تنها باشم
وقتي در نرد تو روز است در نزد من شب است
با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم
و از سايه بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد
زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني
ومن مي گويم نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي
مي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شود
من به دوزخ خودم فرو مي روم
حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي
همراه من رفيق من
و من در پاسخ تو را آواز مي دهم
رفيق من همراه من
زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد
و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي
مي خواهم در دوزخ تنها باشم
...............................
دوست من تو دوست من نيستي
ولي من چگونه اين را به تو بفهمانم؟
راه من راه تو نيست
گرچه با هم راه مي رويم دست در دست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 19:0  توسط مصطفی |